محمد غازي ملطيوي

45

روضة العقول ( فارسى )

مراد و زوال ارتياد است ؛ و هركس كه بديشان تقرّب بيشتر نمايد [ b 16 ] به هوان و امتهان نزديك‌تر باشد . شعر و ما السّلطان الّا البحر عظما * و قرب البحر محذور العواقب و نيز عقلا گفته‌اند كه مودّت پادشاه چون مغرفهء زرّين است كه هنگام استعمال بر او اقبال رود ، چون از او غرض محصّل شد و مراد ميسّر گشت بر طاق نهند . و فضلا گفته‌اند كه دوستى مردم يكى از آن جهت باشد كه از او رهين خوف و قرين روع بود تا از او ايمن شود و يا از طرفى مستظهر گردد . حالى آن اتّحاد زايل و آن محبت مدروس گردد ، و آن صداقتى باشد كه عاقبت به عداوت انجامد ، چه هدم بناى آن به اعتضاد جانبى تعلّق دارد . چنان كه از آن گراز با خرس افتاد كه به وقت احتياج ضراعت نمود ، و چون استظهار يافت ، خبث طينت ظاهر گردانيد . ملك فرمود كه اين حكايت بدايت كن و خاطر خطير ما را به اعلام آن تسليت ده . حكايت ملك‌زاده گفت : شنيدم كه گرازى در بيشه‌اى اسباب سلطنت ممهّد داشت و قواعد امارت ثابت ؛ و دو روباه كليم و نديم او بودند . روزى خرسى آبستن از بيم سواران بدان بيشه استذرا نمود . چون بر احوال گراز اطّلاع يافت ، با خود گفت : گراز امروز بر اين طرف تسلّطى دارد ، و اوامر و نواهى او بر اين ديار نفاذ يافته است و سكّان اين جايگاه ارتسام او را متأهّب و اذعان او را مستبداند ؛ و حالى شوكت و صولت از من بيش دارد . اگر از تبصبص و تودّد او اجتناب نمايم و از تورّد او تجرّد جويم ، بىشك ضور او به من سرايت كند و همواره از عثور او بر حضور خود متضوّر باشم . سعادت من در آن منوط است كه به خدمت او استسعاد نمايم [ a 17 ] و مثول حضرت او از مواجب دارم تا منظور امان و مخصوص امانى شوم .